|
☺فقط آنگاه که ازچشمه سکوت بنوشید به راستی میتوانیدسرودبخوانید☻
|
|
|
سلام سلامه امروزم یکم فرق داره آخه آخرین سلامه یه روزی مثل امروز اومدم یه روزیم عین امروز بایدبرم واما دلیل رفتنم. . . . . . . مهم نیست یکم شخصیه برام دعاکنید . . . . خیلی دوستون دارم خیلیــــ چندروزه دارم فکرمیکنم ب عنوان آخرین پستم چه مطلبی بذارم اما به این نتیجه رسیدم ک خیلی ساده فقط بگم
((خـــــــــــ ـــــــــــ ــــــــــداحــــ ـــــافـــــظ))
+
تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 22:33 نويسنده Elahe
اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود… ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی می مرد… اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا یود (دکتر شریعتی)
+
تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:49 نويسنده Elahe
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال! و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستند تنها نباشند (دکتر شریعتی)
+
تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:41 نويسنده Elahe
سهلام سهلام حالتون چطوره؟؟؟ خوبید؟؟؟نیستید؟؟؟خواهیدبود؟؟؟ نه ، من میدونم که خوبید خب اگه گفتیدچرااسم پستم یک روز در تهران؟؟؟ چون من طبق معمول همیشه درتهران بزرگ گم شدم هی. . . . . رفته بودم انقلاب که کتاب بخرم که وقتی داشتم برمیگشتم . . .. اتوبوس رواشتباهی سوارشدم بعدکه فهمیدم دراولین ایستگاه پیاده شدم اگه گفتیدچی شد. . . . . ؟؟؟ یه مادربزرگ مهربون اونجانشسته بود. . . . ازایشون آدرس روپرسیدم ایشون هم راهنماییم کرد تازه کلی هم دعام کرد وای انقدرجذبش شدم که خدامیدونه یه لحظه احساس کردم خیلی دوسش دارم انقدرچهره نورانی داشت توی تموم مسیرداشتم به چهره مهربونش فکرمیکردم بااینکه چین وچروک های زیادی روی چهره مهربونش نشسته بوداما . . به نظرمن قشنگترین چهره ای بودکه تا به حال دیده بودم بااینکه دستم خیلی سنگین بودویه جورایی داشتم غش میکردم اما صحبت کردن بااون مادربزرگ مهربون انقدربهم نیرو داده بود که اصلا احساس نمیکردم خیلی وقت بوداحساس میکردم آدم خوب دیگه وجودنداره منظورم خیلی خوبه نمیدونم چرا. . . ولی راحت میتونم آدمای بدروازخیلی خوب تشخیص بدم شاید آدمای زیادی باشن که وسعت خوبیشون زیاده اما . . .اماتوهر ذره این خوبی یه ناخالصی هم هست امااینجور آدما مثل این مادربزرگ مهربون که شایدعالی نباشن اما همون یه ذره خوبیشون خالصه خالصه من عاشق اینجور آدمام
+
تاريخ جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 14:24 نويسنده Elahe
سهلام سلام
خوفیــــــــد؟؟؟؟
اگه گفتیدامروزچه روزیــــــه؟؟؟
نمیدونی؟؟؟ مگه میشـــــــــه؟؟
ا
امروزتفلدبهترینــــ داداشیـــه دنــــ ــــــیاس! داداشی کیهان دیگه!![]() خبـــــ حالاکه خبردارشدی :
شروعـــــــ میکنیــــــ ـــــــــ ــــــــــم
یک
دو
سه
همه دستابالا دخترپسرا حالابیاین وسط شما آقا پسرا
نبینم که بازنشستی منتظرچی هستی؟؟؟توجشن شب نشینی بایدپاشی برقصی
درکل کاریه که ازدستمون برمیاد
خانوما آقایون دخترپسرای گل بابابفرمایید
مجلس خودیه
همگی شادی دست وجیغوهورا هورا هورا هورا خبــــــــ دیگه کیکم رسید
کیک خوشمزه بودا نه؟؟؟؟نوش جون خب دیگه بریم سراغ کادوها
![]() اینم تفلدبهترین داداشیه دنیا
امیدوارم خوچ گذشته باشه به همگیتون دوستایه گلم
سالروز تولدت را تسلیت میگم به فرشته های آسمون ! چون۱۸ سال پیش ازشون جدا شدی اما تبریک میگم به خودم چون فرشته زمینی من شدی تولدت مبارک داداشی جونم
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 17:0 نويسنده Elahe
سهلام سهلام دوستایه ماهم خوفید؟؟؟ من اومدم ببخصیدکه یکی دوهفته نبودم واقعاببخصید اوخه کامیوترم سوخته بودبدجور،واسه آجیمم برنامه هاش بهم ریخته بود ولی مهم اینه که اومدم مگه نه؟؟ خب انقدحرفادارم واسه گفتن که انگارهیچ حرفی ندارم ولی درکل بگم که چندروزه خیلی عوض شدم خیلی،البته مثبتا راستی اون مشکل که توپست قبلیم نوشته بودم حل شد. مخسی به خاطرهمدردیاتون خهلی خهلی دوسمتون دالم خب میخوام ی آهنگ ازبابک جهانبخش براتون بذارم که خهلی قوجنگه راستی من عاشق نیستما این آهنگ روهم چون بهم آرامش میده میذارم ،همین خیلی وقته دلم میخوادبگم دوست دارم بگم دوست دارم بگم دوست دارم ازتوچشمای من بخون که من تورودارم فقط تورودارم بی توکم میارم نبینم غم واشک توچشمات نبینم داره میلرزه دستات نبینم ترس روتوی نفسهات ببین دوست دارم منم مثل توباخودم تنهام منم خسته ازتموم دنیام منم سخت میگذره شبهام ببین دوست دارم ببین دوست دارم دوست دارم وقتی که ، چشماتومیبندی، بامن به دردای این دنیامیخندی آروم میشم بگی ازغمت دل کندی بیابه هم بگیم دوست دارم دوست دارم من اون چشمای قشنگتو دارم واست میخونم این آهنگ تو هرچی میخوای بگوازدل تنگ تو بیابه هم بگیم دوست دارم نبینم غم واشک توچشمات نبینم داره میلرزه دستات نبینم ترس روتوی نفسهات ببین دوست دارم منم مثل توباخودم تنهام منم خسته ازتموم دنیام منم سخت میگذره شبهام ببین دوست دارم ببین دوست دارم دوست دارم وقتی که چشماتومیبندی بامن به دردای این دنیامیخندی آروم میشم بگی ازغمت دل کندی بیابه هم بگیم دوست دارم دوست دارم من اون چشمای قشنگتو دارم واست میخونم این آهنگ تو هرچی میخوای بگوازدل تنگ تو بیابه هم بگیم دوست دارم آره دوست دارم
+
تاريخ دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 12:9 نويسنده Elahe
نمیدونم براتون اتفاق افتاده یانه. . . . . ولی کاش. . . . . نیفته. . . . . شده بعضی وقتا. . . . .آرزوکنی . . کاش. . . . . کاش گوشم نمیشنید. . . . . کاش. . . . کاش اون تلفنه. . . . جواب نمیدادم. . . . . تلفنی که. . . . .یه دفه دنیارو. . . روسرت خراب میکنه. . . تلفنی که . . . .یه مسئولیت سنگین بهت میده. . . . وتنهاکاری که توبایدبکنی . . . . . . . . . . .ღ سکــــ ــوتــــ. . . . ღ آره سکوتــ. . . . . . .امااین سکوتــ لعنتی مثله یه خوره میفته به جونت. . . . چون به دوستتــ سرنوشتتــ . . . . به همه. . . . . . . به همه چی . . . . . . ربط داره. . . . . .وتوفقط بایدبریزی توخودت. . . . . . .چون قصم خوردی. . . . . . . دعاکنید. . . . .واسه هممون. . . .
+
تاريخ یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 13:30 نويسنده Elahe
سلام سلام سلام
اوضاع واحوال چه جوره همگی خوفین؟؟؟؟ من اومدم بعده یه مدته طولانی مرسی که تواین مدت بهم سرزدیدوکامنت گذاشتید البته بعضیاهم سرزدندوکامنت نذاشتن حالابگذریم. . . . . ببخشیددیراومدم اما. . . اومدم آخه یه مدت بودسرم خهلی شلوغ بود والبته قراره شوخول ترم بشه خب یه مدت که درگیرامتحانابودمو(چقدم درس خوندم البته)بعدشم گردش وتفریح بعدامتحاناکه بلافاصله روزپدربودوتقریبا۳شبانه روزخونمون جشن بود بعدشم که منو داداشی جونم رفتیم تهران گردی ازولنجک ودرکه و. . . تاپارک ارم وهیجان وبازی دیشبم که جاتون خهلی خالی بااکیپ ۶نفرمون رفته بودیم پارک اگه گفتیدکدوم پارک؟؟؟؟؟ پارک آبشار. . . . . واقعاپارک قشنگیه. . . . یه پارک جنگلی که چندبرابرازجمشیدیه قوجنگ تره البته هنوززیادمعروف نشده چون تازه افتتاح شده ویه جورایی ساکت وخلوت وپرازآرامشه دیشب توی اون پارک فقط مابودیم فرانک جون خهلی ترسیده بود آخه اون خبری که توماهوارهگفته بودروشنیده بود وهمش مراقب اطراف بود آق مجیدهم هی میگفت نترس سعیدعین کوه مواظبه اما. . . همین آق سعیده کوه تاصدای سگ شنیدکم مونده بود ازروکوه بیفته پایین راستی من شایدخیلی سرنزنم ولی بعضی وقتامیامومیترکونم هرکس هم که بخبره سرمیزنم خودمم زیادخبرنمیدم چون واقعاوقتشوندارم راستی آلبوم جدیده< بابک جهانبخش>حتمابشنویدمعرکس فهلا بابای راستی. . . عــــ ـــــــــ ـــــــوشــ ـــــقتـــــونم
+
تاريخ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 19:21 نويسنده Elahe
دوســــــــــ ـــــــــــــتـــــــ ــــ جونیــــــــــ ــــــــــایــــــ ـــــــ گـــــــــــــ ــــــــــــلمــــــــــ
(منــــــــ دیــــــــــگه تابعــــــــــد۲۵خرداد نتــــــ نمیامـــــــ)
+
تاريخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:40 نويسنده Elahe
اوخیـــــ دیــــروزچقـــــده خوچـــــ گذشتـــ میدونیــــــدچـــــــرا؟؟؟؟ آخــــــــه باآجیـــــــمــ شبــــ نشستیمــــــ کلیــــــــ حرفیدیــــــــموخندیدیمــ به تمامهـــ خاطراتمونــــ مثلاقراربودبشینیمــــــ برنامه ریزیــــــ کنیمـــ برایـــــ منـــــ امانمیدونمـــــــ چیـــ شدکــــه یه دفهــ همـــــه خاطراتمونــــــــ زندهــ شـــــــد اصلانفهمیدیمـــــ ثانیهــــ هاچــــه جورگذشتـــــــ بعدشمــــــ که یهوییــــ دیدیمـــــــ وقتهــــ شامــــه ومامانیـــ جونمــــ صدامونــــــ کردشامـــ مامانیمـــــ که ازدستمـــ عصبانیـــــ بودبدجــــــور آخــــــــــــــــــــــه ه ه وقتیــ مامانـــــ جونمــــ بعدازظهررفتـــــ بیرونـــــــ منـــ فوریـــــ زنگیدمــــ به پیتزافروشیـــ ویه پیتزاسفارشیدمـــ باکلیـــــ ذوقـــ وشوقـــ اما. . . . . زهیــــ خیالــــــ باطلـــ داداشیمـــ مگه گذاشتــــ ازگلومـــ پاییـــــن بره البته+آجیمــــ ولیــــــ کلاخوچــــــ گذشتـــ سرشاممـــ که منوآجیمــــ کلیـــــ به حلواییـــــ که مامانیمــ درست کرده بودایرادگرفتیموخندیدیمــــ بعدباباییمم همشــــــــ ازمامانـــــم طرفداریــــــ میکرد وایـــــ کمـــ مونده بودمامانیـــــــ جونمــــــ ازشامـــ محروممونــــ کنه بعدشاممـــــ که شروعـــــ کردیمـــــــ به حرفیدنــــ خانوادگیـــــ که جایــــ داداشیم خهلیـــــــ خالیـــــ بودآخه بادوستاشـــ رفته بودگردشـــــــ وسط حرفیدنــــ خانوادگیـــــ بودیمــ که یهوچشمــــتون روزبدنبینـــــــه باباجونمـــ یه دفه یادکارناممـــــ افتاد گفت:راستیــــ الهه جان کارنامتونشونـــــ ندادیـــــــ؟؟؟؟؟؟؟ منمــــــ مجبورشدمـــــ باکلی شرمندگیــــ بیارمـــــ نشون بدمــ انقده خجالتـــــ کشیدمـــــ که نگوونپرســــ خلاصه باباییمـــ نشستیم نیم ساعتــــ بررسیــــــــ کارنامـــه و. . . . پ ن: باباجونیمــ مامان جونمــ آجیه ماهمـــ داداشیه عسیسمــ
همیشه یادتون باشه ،خانواده بزرگترین سرمایه های هرآدمی توزندگین قدرشونوخیلی بدونید کی میدونه فرداچی میشه سعی کنیدازباهم بودنتون بهترین استفاده روببرید وذهنتونوبه جای درگیرکردن راجع به آرزوهای محال وبی ارزش صرف باهم بودنوخاطره ساختن ازاین باهم بودنتون بکنید خوشبختی بایدتودل آدما باشه دلتوخوشبخت کن راستی من کامنتام هنوزندرستیده خویه راهی به من بگیددیده دالم دیفونه میشم
+
تاريخ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:29 نويسنده Elahe
|
|